تبليغاتX
تحقیق دانشجو
 

دانشگاه آزاد  اسلامی سما واحد کرج

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلا خدمت شما دانشجویان عزیز در دانشگاه

 آزاد  اسلامی سما واحد کرج به وبلاگ ما خوش

 آمدید برای شماآرزوی موفقیت را از ایزد منان

 خواستاریم.

 

 


Ferdosi.jpgحكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ ايران‌ است‌ كه‌ بقولي‌ همانند او را تاكنون‌ مادر فلك‌ نزاييده‌ است‌. مقام‌ فردوسي‌ در زنده‌ نمودن‌ تاريخ‌ ايران‌ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ زمين‌ و همچنين‌ دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌ بسيار شامخ‌ است‌ و از اين‌ روي‌ او را شاعر ملي‌ ايران‌ خوانده‌اند. زندگي‌ اين‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ايران‌ در هاله‌اي‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.

 در آن‌ عهد سرزمين‌ كهنسال‌ ايران‌ بتدريج‌ زمينه‌هاي‌ استقلال‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد و حكومت‌هاي‌ محلي‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ سرزمين‌ ما بويژه‌ شرق‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند پرچمدار اين‌ نهضت‌ بزرگ‌، كه‌ يكي‌ از بخش‌هاي‌ آن‌ توسعه‌ و غناي‌ زبان‌ فارسي‌ بود، به‌ شمار مي‌رفتند. در راستاي‌ اين‌ تلاش‌ گسترده‌ براي‌ تجديد حيات‌ ملي‌ و ادبي‌ ايران‌، در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و در ايام‌ فراغت‌ و صفا اشعاري‌ سرايش‌ مي‌داد. وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. از ميزان‌ دانش‌ و نحوه‌ سوادآموزي‌ حكيم‌ اطلاع‌ چنداني‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ آنكه‌ در شاهنامه‌ اطلاعات‌ فراواني‌ در باب‌ ادبيات‌ عربي‌، شعر و ادب‌ پارسي‌، تاريخ‌، فلسفه‌، كلام‌،حديث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ حكيم‌ فردوسي‌ در اوان‌ زندگي‌ خويش‌ مطالعات‌ فراوان‌ كرده‌ است‌ و احوال‌ امم‌ و امثال‌ و حكم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامي‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ است‌. حكيم‌ظاهرا به‌ زبان‌ پهلوي‌ ساساني‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نيز آگاه‌ بوده‌ است‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ همت‌ گماشت‌، چرا كه‌ هر چند سلطه‌ اعراب‌ بر ايران‌ بويژه‌ بخش‌ شرقي‌ آن‌ بسيار ضعيف‌ شده‌ بود و چند حكومت‌ محلي‌ نيز همچون‌ سامانيان‌ و آل‌ بويهدر شرق‌ و مركز و شمال‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند ولي‌ جنگ‌ و كمشكشهاي‌ داخلي‌ بين‌ اين‌ حكومت‌ها نشانه‌هايي‌ تلخ‌ بود بر زوال‌ و انحطاط اين‌ سلسله‌هاي‌ ملي‌ ايراني‌ و روي‌ كار آمدن‌ فاتحان‌ قدرتمند بيگانه‌. از اين‌ روي‌ فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ عظيم‌ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ ايرانيان‌ باقي‌ ماند و تاريخ‌ و زبان‌ و هويت‌ و مليت‌ ايراني‌ را دوباره‌ زنده‌ كند.

 وي‌ در ابتداي‌ كار بر سرمايه‌ خود و حمايت‌ تني‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسين‌ قتيب‌ حاكم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولايت‌ علي‌ ديلم‌ وبودلف‌ تكيه‌ كرد و حاكم‌ طوس‌ براي‌ تشويق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بي‌وقفه‌ حكيم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا كشيد و وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ايراني‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. تاريخ‌ پايان‌ رسانيدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ حكيم‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌. شاعر كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ و همراز بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ خود رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ رابه‌ سوي‌ آن‌ جلب‌ نمود. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود ولي‌ در ابتداي‌ كارحكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد و در شرايطي‌ كه‌ در تلاش‌ بود تركان‌ آل‌ افراسياب‌، متحدان‌ پيشين‌ خود در برانداختن‌ سامانيان‌، را از قلمرو حكومت‌ خويش‌ بيرون‌ راند تلاش‌ كرد از كتاب‌ شاهنامه‌ براي‌ تهييج‌ احساسات‌ ملي‌ ايرانيان‌ عليه‌ تركان‌ آل‌ افراسياب‌ (كه‌ مطابق‌ روايات‌ ملي‌ ايران‌ از نژاد تورانيان‌ به‌ شمار مي‌رفتند) بهره‌ جويد. سلطان‌ محمود پس‌ از مدتي‌ موفق‌ به‌ شكست‌ آنها شد و لذا روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود.فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ايران‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرورسلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ ايراني‌ پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌ محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌.

                                    

 گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ رابه‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.

آمدن زال ورستم به در بار كيخسرو:                      

شش هفته از رسیدن پیک پهلوانان نزد رستم گذشته بود که دو پهلوان به پایتخت رسیدند . به ایرانیان خبر رسید که جهان پهلوان ، رستم دستان با زال سپید موی ، اینک می رسند . چون این آگاهی رسید تمام موبدان و همه آن کسان که از نژاد زرسپ بودند ، بر اسب نشسته به سوی تهمتن شتافتند .

همه لباس های زرین و سیمین پوشیدند . درفش کاویانی را بال ها گشودند و پیشاپیش آن ، گودرز پیر بر اسب نشست . پهلوانان چون با رستم روبرو شدند ، سیل اشک از مژگانشان بر رخسار چکید . گودرز با زال و رستم گفت : کیخسرو به گفتار ابلیس گم کرده راه . شب وروز کسی او را نمی بیند هفته ها بر پای می مانیم تا مگر در به روی ما بگشایند . ای جهان پهلوان! کیخسرو دیگر آن نیست که تو شاد و روشن روان دیده بودی ، آن قامت چون سرو دوتا شده و گل سرخ رویش چون به ، زرین شده . نمی دانم چه چشم زخمی بر او رسیده که گل رویش پژمرده ، و اگر دیو ، راه او زده باشد گیتی بر ما تباه خواهد شد .

زال دلیر گفت : ای پهلوانان! کیخسرو از پادشاهی سیر شده ، برویم پندش دهیم . سرداران به پیش و مردم بدنبال ایشان روانه بارگاه شدند . چون خبر به کیخسرو رسید دستور داد از در، پرده برداشتند و برای سرداران جای نشستن نهادند . پهلوانان همراه با زال و رستم ، گودرز و طوس وارد شدند . کیخسرو چون آوای رستم را شنید از تخت بر پای جست و به سوی رستم روانه شده او را در آغوش گرفت . از زال احوال پرسید ، زال پیر پیش آمد و گفت تو شادان بزی تا بود ماه و سال ، پدر تو سیاوش بمانند فرزند من بود ، چه بسیار شاهان دیدم ، ندیدم کسی را بدین بخردی . به من سخنی گفتند که سزاوار تو نبود ، چون آگاه شدم به تندی و سرعت بشتافتم ، آمده ام تا رازی را بتو بگویم . از تمام ستاره شناسان و دانایان از هر کشوری خواستم تا این راز سپهر را آشکار کنند و بگویند که چرا تو از ایران زمین ، مردم و پهلوانانت بریده ای . در آن تلاش بودم که پیام آور پهلوانان رسید و گفت که کیخسرو فرموده است کسی را بر او راه ندهند و چهره خود را از ما پوشیده میدارد من چون این سخن دانستم ، چون عقاب به پرواز و چون کشتی بر آب بسوی تو شتافتم تا بپرسم چه چیز را از ما پنهان می کنی ؟

چون کیخسرو سخنان زال را شنید ، گفت : ای پیر دانا ، هرچه گفتی پاکیزه بود . از زمان منوچهر تا این زمان کسی از تو جز نیکی نشنیده است و رستم پیلتن همواره ستون کیان بود . سیاوش را او پرورانید ، چون به جنگ دشمنان می رفت ، چه بسیار سپاهیان دشمن که جنگ ناکرده می گریختند . اگر از رنج های تو و خاندان تو یاد کنم ، سخن فراوان خواهد بود . راست آن است که آرزویی داشتم ، آن آرزو را به درگاه یزدان عرض کردم . پنج هفته نزد خدای برپا بودم ، از او راهنمایی خواستم . آرزو کردم روان تیره مرا روشن کند ، از گناه من درگذرد و مرا با سعادت از این جهان بدر برد . چنانکه از من رنجی در جهان در دل کسی باقی نماند ، ای جهان پهلوان! از آن ترسم که غرور و تکبر روان مرا بتابد و چون شاهان پیشین بر درگاه خداوند عاصی شوم . اکنون خداوند هنگامی که چشم من لحظه ای بخواب رفت خجسته سروش را فرمود تا به گوش من گفت پروردگارت تو را بخشیده و آماده باش که هنگام رفتن است . پس دیگر در این بارگاه مرا کاری نیست . چون زال سخن کیخسرو را شنید آهی سرد از جگر بر کشید و به سوی مردم بازگشت .

به ایرانیان گفت : ای رای نیست

خرد را به مغز اندرش جای نیست

 

 

 

 

داستان سرايش شاهنامه:

 

 

خداوند نام و خداوند جاى ****** خداوند روزى ده رهنماى
خداوند كيهان و گردان سپهر ****** فروزنده ماه و ناهيد و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است ****** نگارنده برشده گوهر است

فردوسي که بوده است؟
نامش حسن يا منصور فرزند علي و به ابوالقاسم فردوسي معروف بود است. او از طبقه دهگانان ( دهقانان) بوده است دهگان به گروهي از نجيب زادگان ايراني اطلاق ميشده که داراي املاک بوده اند واز محل درآمد آن ميتوانستند زندگي آبرومندي داشته باشند ، او احتمالا در
۱۳ ديماه سال ۳۲۳ يا ۳۲۹ بدنيا آمده است. در مورد معلومات او بنظر ميرسد زبان پهلوي را ميدانسته (به گفته خود شاهنامه) بدانشهاي زمانه خود از جمله حکمت وفلسفه و رياضي و نجوم و موسيقي آشنايي داشته و احتمالا تحت تاثير جنبشهاي فکري ايرانگرايانه زمانه خود گرفته است.

تاريخ سرايش شاهنامه
اولين بار در زمان اشکانيان و يا ساسانيان ( دقيقا مشخص نيست) کتابي بنام خوتاي نامگ که تاريخ شاهان بوده نوشته شده است بعدها در زمان خليفه عباسي منصور دوانيقي بدست روزبه دادويه معروف به عبدالله مقفع از پهلوي به عربي ترجمه شده تحت عنوان سير المولک فرس ( ظاهرا روزبه در
۳۸ سالگي بدستور خليفه بجرم زنديقي بطرز فجيعي اعدام شده است ).ظاهرا کساني ديگري به خداي نامه ها در همان زمان دسترسي داشته اند و در کتابهاي خود آنرا مورد استفاده قرار داده اند براي ذکر تاريخ باستان.
احتمالا در سال
۳۲۴ تا ۳۳۰ بنا به دستور ابومنصور محمد بن عبد الرزاق پور بابك خراساني حاکم توس ،ابو منصور معمري وزير شروع به جمع آوري خداي نامه ها ( خوتاي نامگ) ميکند در اين کار چهار موبد زرتشتي وي را ياري دادند شآخ ازهري از هرات ، يزدانداد از توس ، ماهوي خورشيد از نيشابور و شادان پورزين از سيستان .بيقين ميدانيم که منبع آنان خداي نامه هاي به زبان پهلوي يا اوستايي بوده است که به نثر دري برگردانده شده است و بنام شاهنامه ابومنصوري معروف است و امروزه فقط مقدمه اين شاهنامه بدست ما رسيده است. در حدود سال ۳۴۶ تا 350 جمع آوري اين شاهنامه به پايان رسيده است .
فردوسي در اين مورد در ابتداي شاهنامه ميگويد:
يكى پهلوان بود دهقان نژاد ****** دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست ****** گذشته سخنها همه باز جست‏
ز هر كشورى موبدى سالخورد ****** بياورد و اين نامه را گرد كرد
بپرسيدشان از نژاد كيان ****** وزان نامداران فرّخ گوان‏
كه گيتى به آغاز چون داشتند ****** كه ايدون بما خوار بگذاشتند
چه گونه سر آمد به بد اخترى ****** بر ايشان همه روز گند آورى
در سال
۳۵۱ ابو منصور حاکم توس در جنگ با خاندان سيمجوري کشته شده و بعدها دقيقي در سال ۳۶۵ شروع به نظم کشيدن شاهنامه کرده است او که بشدت به آئين زرتشتي تعصب ميورزيده شاهنامه را از پادشاهي گشتاسب که همزمان با پيامبري اشو زرتشت آغاز کرده است ظاهرا وي بشدت مغرور و تندخو بوده و بهمين دليل در سال ۳۶۶ يا ۳۶۸ بدست غلامش کشته شده است ، فردوسي به اين مسئله اشاره کرده و براي او طلب آمرزش کرده است. دقيقي بيش از هزار بيت سروده که فردوسي آنها را در قسمت پادشاهي گشتاسب گنجانيده و مورد استفاده قرار داده .

داستان سرايش شاهنامه (
۲)

آغاز سرايش توسط فردوسي
فردوسي در ابتدا براي سرايش شاهنامه ترديد دارد:
دل روشن من چو برگشت از اوى ****** سوى نامه خسروان كرد روى‏
كه اين نامه را دست پيش آورم ****** ز دفتر به گفتار خويش آورم‏
بپرسيدم از هركسى بيشمار ***** بترسيدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسى ****** ببايد سپردن به ديگر كسى
فردوسي در سال
۳۷۰ بعد از خوابي که ميبيند شروع بکار ميکند و در اينراه ظاهرا مشوقاني داشته است:
به شهرم يكى مهربان دوست بود ****** تو گويى كه با من به يك پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين راى تو ****** به نيكى خرامد مگر پاى تو
گشاده زبان و جوانيت هست ****** سخن گفتن پهلوانيت هست
شو اين نامه خسروان باز گوى ****** بدين، جوى نزد مهان آبروى
از جمله منصور بن محمد بن عبدالرزاق معروف به اميرک منصور پسر ابو منصور حاکم پيشين توس وي را تشويق کرده و شاهنامه ابومنصوري را در اختيار او قرار داده:
بدين نامه چون دست بردم فراز ****** يكى پهلوان بود گردن فراز
جوان بود و از تخمه پهلوان ****** سخن گفتن خوب و طبعى روان
مرا گفت كز من چه بايد همى ****** كه جانت سخن برگرايد همى
به چيزى كه باشد مرا دسترس ****** برآرم نيارم نيازت به كس
همى‏داشتم چون يكى تازه سيب ****** كه از باد برمن نيامد نهيب
اما ظاهرا اين شاهزاده دلير و ايراندوست سرنوشت تلخي داشته ، وي ابتدا در سال
۳۷۷ در هنگامه جنگهاي خراسان در نيشابور اسير ميشود و بعدها به بسال ۳۸۷ بفرمان سبکتگين ويا 389 بفرمان محمود گردن زده ميشود، البته تاريخ گرديزى تصريح دارد كه در همان سال سيصد و هشتاد و نه هجرى اميرك منصور در زندان كشته مى‏شود.
چنان نامور گم شد از انجمن ****** چو از باد سرو سهى در چمن (يا از چمن)
ستم باد بر جان او ماه و سال ****** كجا بر تن شاه شد بدسگال
بنا به گفته خود فردوسي شاهنامه در 25 اسفندماه سال 400 هجري به پايان رسيده است:
سر آمد كنون قصه يزدگرد ****** بماه سپندار مَذ روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار ****** كه من گفتم اين نامه شاهوار

آيا فردوسي براي محمود شاهنامه را سروده است؟
فردوسي سرايش شاهنامه را در حدود سال 370 آغاز كرده و در آن هنگام محمود بيش از ده سال نداشته است براي اولين نام محمود زماني برده ميشود كه در سال
۳۸۴ بهمراه پدرش سبكتگين بدستور امير ساماني مامور سركوب ياغيان خراسان ميشود كه در آن هنگام حدود 24 سال داشته است بنا به گفته خود شاهنامه در آن زمان اولين تدوين شاهنامه تمام شده بود است و در سال ۳۸۷ بعد از مرگ سبکتگين بين فرزندان او اختلاف مي افتد تا اينکه سرانجام محمود در سال ۳۸۹ برادران خود را سرکوب ميکند و قدرت را بدست ميگيرد، بنابر اين با در نظر گرفتن زمان وقوع وقايع اصولا اينکه فردوسي بدستور محمود غزنوي سرودن شاهنامه را شروع کرده باشد مردود است. ظاهرا ابوالعباس فضل بن احمد اسفرايني که تا سال ۴۰۱ وزير محمود بوده در هنگام پايان شاهنامه از فردوسي خواسته است برا اينکه اين اثر بزرگ از بين نرود انرا به محمود تقديم کند تا از دستبرد تاريخ در امان باشد ولي فردوسي در اين مورد ترديد داشته و زماني به اينکار اقدام کرده که ميمندي رقيب اسفرايني که بشدت مذهبي بوده و تمام مخالفان خود با اتهام قرمطي بودن از ميان برميداشته وزير بوده و بشدت با شاهنامه مخالفت کرده است. در سال ۴۰۴ اسفرايني اعدام شده و بايد شاهنامه در حدود ۴۰۱ تا ۴۰۴ بدربار محمود رسيده باشد، گفته ميشود فردوسي بجرم دگرانديشي و قرمطي بودن تحت تعقيب قرار گرفته و احتمالا در اواخر عمر بسمت مازندران گريخته است. بهر صورت او در پايان عمر بشدت فقير بوده و حتي گفته ميشود وي در سال ۴۱۱ يا ۴۱۶ در اوج فقر و گرسنگي درگذشته است. در هيچ منبع تاريخي اينکه فردوسي به ملاقات محمود رفته باشد ذکر نشده و اولين با در مقدمه شاهنامه بايسنقري اين داستان موهوم ذکر ميشود! بعدها بسياري ديگر با توجه بهمين ماخذ اين داستان را بشکلهاي مختلف ذکر کرده اند.

آيا شاهنامه موجود دقيقا همان شاهنامه سروده فردوسي ميباشد؟
با اطمينان کامل ميتوان گفت نه!
در شاهنامه ابياتي وجود دارد که نوع لحن گفتاري و ترکيب جمله بندي آن کاملا با لحن و ترکيب بندي استاد توس متفاوت است ، بعضا لغاتي ديده ميشود که در زمان فردوسي رايج نبوده است و بنابر اين او نميتوانسته از اين لغات استفاده کند! ابيات بسياري در ستايش محمود وجود دارد تحت عنوان شاهنشاه! در حاليکه محمود امير خراسان بوده و براي تاييد حکومتش از خليفه اي بغداد حکم دريافت کرده است و هميشه خود را امير خراسان ناميده است بنابر فردوسي با توجه به آشنايي دقيق با تاريخ ايران و شاهنشاهان باستاني نميتوانسته محمود را با اين عنوان بنامد. در شاهنامه فردوسي قسمتي وجود دارد تحت عنوان پادشاهي اسکندر که سراسر ستايش از اوست در حاليکه استاد توس او را در جاي ديگر با عنوان اسکندر گجستگ يا ملعون مينامد! استاد هرجا ميخواهد دشمنان ايران را نام برد حتما از اسکندر ذکر نام ميکند بر اين پايه اين قسمت از شاهنامه کار افزايندگان است. بسياري از لغات در معناي بجز معناي که در زمان استاد رايج بوده بکار برده ميشود و بسياري اسامي مناطق با نامهاي که بعد از زمان استاد رايج شده و يا بغلط ذکر ميشوند! بنابر اين تمام اين قسمتها افزوده اند.مثلا در جاي شهر استخر ذکر ميشود و در جاي صطخر!! در بعضي حاها جهت هاي جغرافياي به غلط ذکر ميشوند! بسياري از قسمتها نيز بدلايلي کاملا نامعلوم و بسليقه نسخه برداران و افزايندگان حذف شده اند! بهمين دليل چنديست که پژوهندگان شاهنامه دست به تصحيح آن زده و به پاکسازي ان از اضافات مشغولند در اين ميان استاد خالقي مطلق ( آلمان) و استاد جنيدي( تهران بنياد نيشابور) پژوهشهاي گرانسنگي انجام داده اند .

در پايان شاهنامه تنها يک کتاب شعر يا تاريخ يا داستان رزم و بزم شاهان نيست بلکه آينه تام نماي فرهنگ ايران است که بدرستي بسياري از پژوهندگان تاريخ و فرهنگ ايران معتقدند اگر شاهنامه نبود شايد امروز زبان پارسي بدين شکل وجود خارجي نداشت. استاد توس تنها يک شاعر نبود بلکه مردي وطن دوست و در عين حال استراتژيست بود که ميدانست آنچه از ايران دفاع ميکند لشگر و سپاه نيست بلکه فرهنگ و زبان نگاهبان هميشگي ملت و سرزمين ايران خواهد بود